خرید بک لینک

گاه فکر میکنم انسان چه موجودی است کار میکند و زجر می کشد و زندگی میکند و یادش میرود لذت ببرد از لحظات انوقت که تمام میشود حسرت زمان را میخورد وحسرت نداشته ها را به عشقش وفاداری میکند و صبورانه میماند تا انجا که دیگر نایی نمیماند از ان دنیای شیرین ساختگیش حرام میکند  خودش را ،عشقش را و وجودش را انوقت فکر میکند عجب کاری کرده است ادم تا ادم است هیچ زمان عبرت نمی گیرد که دوست نداشته باشد که حرام نکند و عشق نورزد.

 سالیان دور عاشق میشود مادرم و حرام میکند زندگیش را و همیشه در حسرتش می ماند پدر انقدر روشنفکر یا مطمئن به خود یا مومن به عشق مادرم هست که هر زمان از عباس میگوید لبخندی میزند و گوش میدهد گوش میدهد و هرگز فکر نمیکند که حسادت کند.

 عشق را در چشمهایش میبینم و گذر لحظه ها را سفیدی بسیار چشمش ازارم میدهد ومردمکی که سرگردان است و شناختی که کوتاه مدت است باز میرود در حال خودش باز تمام رفتگان به سراغش می ایند و تو نگرانتر میشوی نبرند او را با خودشان نکند مادرم بلند شود و برود با انها نکند یادش برود که نمیتواند راه برود اه از این شبهایی که اینگونه سر میشودآه .

این چه بیماری مزمنی است که گریبانم را میگیرد که مینویسم و گریه میکنم و سانسور میکنم و فکر میکنم نگذارم کسی اینها را ببیند نگذارم کسی بفهمد من چقدر نگرانی هایم را دوره میکنم چقدر این نشناختنش ازارم میدهد و چقدر دوست دارم دوباره بوسه های مرا ببیند و کلافگی کند و من لخت لخت جلویش راه بروم و او بخندد با همان لبخند گوشه لبش و بگوید فقط تو و فرانک اجازه دارید مرا ببوسید دیکتاتوری بوسه ها .

برچسب: نویسنده: غزل اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 14:45

صفحه بندی