سکوت تو حالا کاملا متفاوت است مثلا میشود گفت از مرگ میترسی انگار و ملاحت زنانه ات گم شده است در این همه بغضت به زندگی
پول داده اند تا تو را بخرند ادمی است دیگر دوست دارد از همه چیز سر در بیاورد انوقت سرش در تمام سرهای دنیا میشود انگار و تنفس لحظه به لحظه ات از قرابت تماشگرانی میگوید که زل زده اند به چشمهایت و دل باختگی ات را نگاه میکنند دیگر نمیدانم غیر از تو چه کسی برایم خوشحال میشود که شادی های لحظه ای ام را همراه بشود .
برچسب:
نویسنده: غزل اکبریپور